دلم پر از تنهاییست
دلم پر از تنهاییست پر از دلتنگی و پر از خواستن حضورش.... با خود آرام زمزمه می کنم ... دلم تنگ است... ... دلم تنگ است... ... دلم تنگ است... اما از خود می پرسم:دل تنگی برای چیست؟ در پاسخ به خود می گویم: شاید دلم برای تابش دل انگیز آفتاب تنگ است و شاید هم برای اندکی لبخند … اما می دانم که دلم برای یار دیرینه ام تنگ است برای این یگانه عشق ممنوعم !!!! برای قطره ای از محبتش و شاید هم ذره ای از دوست داشتنش تنگ است اری دلم برای صدایش تنگ است همان صدای گرمی که با لبخند به من گفت: فکر کنم این بار آخر باشد و بی قراری ام از همان وقت آغاز شد او رفته است به سفری طولانی و بی من..... دلتنگ گریه کردن هستم به یاد می آرم زمانی راکه در حضورش اشک می ریختم و دستان مهربانش گونه های خیسم را نوازش می نمود و اشک شاید بهانه ای بود برای لمس مهربانی اش.... به یاد می آورم که چه آرام رفت از مقابلم .. و تنها یادگارش همان لبخندی بود که وقتی برای آخرین بار صدایش کردم به من هدیه کرد و حال به یاد آن خاطرات شیرین می خندم و خنده ام چه غم آلود است… کاش زودتر سفر تمام شود ای ممنوع ترین دلتنگی این دل کوچک بی طاقت تر از این حرفهاست.......
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 9:13 توسط sadegh
|
خستـه ام از همیشه ای که همیشه تـــو را در آن نخواهـم داشت ...!