دل شکسته
گراهام عزیز !
تلفنی که زنگ نمی خورد که نیازی
به اختراع نداشت !!
حوصله ات سر رفته بود " چسب ِ قلب " اختراع می کردی ؛
می چسباندیم روی این ترک های قلب ِ صاحب مرده ـمان
و غصه ی زنگ نخوردن ِ تلفنی
که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم !!
ساده بگویم گراهام بل عزیـــز !
حال ِ این روزهای مرا ، تــو هم مقصری ...
وجود تو ...
یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا
زندگی یعنی نگاه تو
کوک کردن قلبم با صدای تو
دل دادن به آهنگ دل پاکت
سرور و عشق در فضایی ساکت
زندگی یعنی همین دم
که از دلتنگم
می دانی
از این حسم عشق را می خوانی
زندگی یعنی داشتن قلب پرستو
در این وادی پست و ناهنجار تو در تو
عاشقی

کاش امشب عاشقی هم پا می گرفت![]()
تشنگی هم طعم دریا می گرفت
کاش امشب کوچه های منتظر
یک سلام گرم از ما می گرفت
این سکوت تلخ ، دنیای من است
کاش دستت ، دست دنیا میگرفت
آسمان ابری ترین اندوه را
از دل سنگین شبها می گرفت
پنجره دلتنگ چشمی آشناست
کاش می شد عاشقی پا می گرفت ![]()
![]()
![]()
![]()
در خلوت دلم
در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک
از این چشمها این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره
به آن بودی در لحظه دیدار میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی
معنی انتظار را؟
نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است
انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است
خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال...
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم
مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو....
بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود....
این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی
و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم
پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟
مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت
بستی.... خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ،
تا کجا میخواهی بمانی ؟
تا هر جا باشی من نیز میمانم...
عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،
هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست
چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که
دلم تمام دلخوشی اش به توست...

تنهایی
هی فلانی!! زندگی شاید همین باشد...یک فریب ساده و کوچک آن هم
از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی...من به
گمانم زندگی باید همین باشد

پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن ، زیبایی .....
سهراب سپهری
ولنتاین
25 بهمن ماه (ولنتاین) رو به عشقمان تبریک بگیم یا 29 بهمن ماه(سپندارمذگان) را؟؟
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

مرغ همسایه دوباره هیبت غاز به خود گرفته است
چند سالی است که ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) روز ولنتاین و خرید گل
و عروسک،شکلات و…در کشورمان باب شده است.اکثر جوان ها
بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است،
فقط می دانندکه دراین روز بایدبرای کسانی که دوست دارند هدیه
بخرند.
ولنتاین چیست؟
"سپندارمذگان" چیست؟
لطفا به ادامه مطلب برید
من تورا دوست میدارم...
من تو را تا بی کران ها من تو را تا کهکشانها
از
زمین تا آسمانها دوست دارم می پرستم
من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا
من تو را همچون عطر پاک گلها دوست دارم می پرستم

دلیل دوست داشتن
" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "
ولی نمی دانم چرا ...
خیلی ها ...
و حتی خیلی های دیگر ...
می گویند :
" این روز ها ...
دوست داشتن
دلیل می خواهد ... "
و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...
دنبال گودالی از تعفن می گردند ...
دیشب ...
که بغض کرده بودم ...
باز هم به خودم قول دادم ...
من " سلام " می گویم ...
و " لبخند " می زنم ...
و قسم می خورم ...
و می دانم ...
" عشق " همین است ...
به همین ساده گی ...

خدایا
خدایا خودت کریمی...
خودت میدونی چی ازت میخوام...
پس خودت کمکم کن
یکی دو قدم دیگر
خدایا!!!
دستم به اسمانت نمیرسد
اما تو که دستت به زمین می رسد
بلندم کن....
ایـن را یـادت بـاشـد . . .
تـویـی کـه طـاقـت غـمـم را نـداشـتـی . . .
اشـک را مـهـمـان هـمـیـشـگـی چـشـمـان مـ ـن کـرده ای و . . .
عـشـق را مـهـمـان قـلـب او...

به چه می اندیشی...

بـه چـه می اندیشی ؟
بـه زمین یا به زمــان ؟
به نگاهـم که در آن ... هــاله ی غـم
چـو پرستـوی سیـاهی ز کـران تـا بـه کـران
بـال گستـرده در ایـن دشت سکـوت
بـه چـه می اندیشی ؟
بـه هـم آغـوشی من بـا غمهـا
یـا بـه این رشته ی مـرواریـدی
که ز چشمـم ریـزد ؟
بـه چـه می اندیشی ؟
کاش میدانستـم
بـه چـه می اندیشی ؟
که نگاه تـــو چنین سـرد و صقیـل به سراپـای وجـودم دلسـرد
خنـده ات از سـر زور
و کلامت همه بـا فکـر دلـــم بیگانه
بـه چـه می اندیشی ؟
از تمنـای دلـــم بی خبری ؟
من و احسـاس دلـــم دشمن سختـت هستیـم ؟
یا تقـاصیست که باید به دلـت پس بـدهـم
بـابت عـــاشـق شدنـم ......؟!؟
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست...

بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
فرا رسيدن ايام عزاي شهادت سيدوسالارشهيدان،حضرت اباعبدالله الحسين(ع)
و ياران با وفايش به محضر مقدس امام زمان(عج) و همه شيعيان آن حضرت ،
تسليت و تعزيت عرض میکنم
در اين ايام ما را از دعاي خيرتان فراموش نفرماييد.
التماس دعا
برای دانلود نوحه انامظلوم حسین از حاج نزار قطری اینجا کلیک کنید
رمز فایل زیپ www.BinDownload.com
داستان کوتاه – اهداء خون برادر
سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد
مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی
و نادری رنج میبرد. ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از...
خاطر عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی
دل به چشمای تو بستم
را سفید خاطرات تلخ را سیاه تابلوی خاطراتم درست مثل آسمان شب می شود . .

تا قیامت

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیرهمن میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کنمن میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردیتو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته استتو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشهتو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاریتو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سختهتو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همراتتو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامتمن میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفاتمن میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
خدایا
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

برای خوندن بقیه شعر به ادامه مطلب برید
زیر گنبد کبود

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود حتی خدا هم نمی دونست
چی می خواد . یکی همیشه به دنبال یه چشم بند بود تا نتونه
دنیا رو ببینه. نتونه زشتی ها و غم ها و خوبی ها رو ببینه. اما یکی
دیگه بزرگترین آرزوش این بود که رنگ چشمای مادرش رو ببینه.
با چشای خودش آسمون رو حس کنه. یا بدونه ماهی چه شکلیه
یا از پنجره به حیاط خونه جلویی نگاه کردن چه مزه ای داره؟ یکی
دیگه همیشه به دنبال پنبه بود. او از صدای اطرافیانش خسته شده
یود. اون قدر صدای جواب دادن خدا رو شنیده بود که از همه ی صداها
بدش می یومد ! ولی اون طرف تر یکی دلش می خواست بچش از
شب تا صبح گریه کنه و با صدای جیغ اون لذت ببره! خلاصه توی این
خلوتی گنبد کبود و شلوغی این دنیا هیچ کس نمی دونست چی
می خواد. حتی خدا هم دست و پاش رو گم کرده بود. حالا او هم به
دنبال یک دست،یک پا، دو تا دست، دو تا پا، سه تا دست، سه تا پا،
چهار تا دست، چهار تا پا، یا شاید هزار تا دست می گشت!

لطفا به ادامه مطلب برید:

خستـه ام از همیشه ای که همیشه تـــو را در آن نخواهـم داشت ...!