خدایا

خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت
خداوندا ...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی
زمین و آسمانت را کفر میگویی ... نمیگویی؟
خداوندا ...
اگر با مردم آمیزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی
خداوندا ...
اگر در ظهر گرما گیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آنطرفتر کاخ های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آنسو در روان باشد
وشاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمانت را کفر میگویی نمیگویی ؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچو من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را چنین غوغا نمیکردی
دگر فریادها در سینه ی تنگم نمیگنجد
دگر آهم نمیگیرد
دگر این سازها شادم نمیسازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمیبخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمیرقصد
نه دست گرم نجوایی به گوشم پنجه میساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله میکوبد
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه ؟
.
.
.
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
باز هم تو را خواهم و قرآنت بروی چشم میزارم
.
.
.
با تشکر از مدیر وبلاگ عابر گمگشته که ادامه شعر رو بهم دادن
خستـه ام از همیشه ای که همیشه تـــو را در آن نخواهـم داشت ...!