روزی که عشق می آید

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری ،خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

شكستنی
دفـــع بلاست
امــــــــــــا
باور نمی كند . . . دلـــم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:49 توسط sadegh
|
خستـه ام از همیشه ای که همیشه تـــو را در آن نخواهـم داشت ...!