زنی که شوهر زیبایش را با اسید سوزاند ( داستان واقعی)

خبر آنلاین: دختر بزرگ خانواده بودم. تنها برادرم هنوز در دبیرستان
درس میخواند. پدرم همیشه میگفت: «دختر فهمیده و باگذشتی
هستی.» به همین خاطر مرا تکیه گاه و سنگ صبور خانواده میدانست
و آرزویش عاقبت به خیریام بود. اما هنوز هم بعد از گذشت این همه
سال نمیدانم چرا به چنین سرنوشتی دچار شدم مراسم عروسی
من و بهروز بعد از یک دوره نامزدی یک ساله برگزار شد. البته کمکهای
مالی پدرم و کم توقعی و گذشتهای من در برگزاری یک مراسم ساده
بیتأثیر نبود. بعد از چند روز که از حال و هوای ازدواج و رفت و آمدهای
تشریفاتی درآمدیم دوباره زندگی روال عادی خود را از سر گرفت. صبح
زود از خانه بیرون میآمدم و نزدیکیهای غروب خسته از کار روزانه به
خانه برمیگشتم. بعد هم مشغول انجام کارهای روزمره و خانهداری
میشدم. سربازی بهروز تمام شده بود و دنبال کار میگشت.
خوشبختانه با سفارش اطرافیان و البته تلاش و لیاقتی که در وجودش
نهفته بود خیلی زود کار مناسبی پیدا کرد و مشغول شد.
روزها پشت هم می گذشت. در دومین سالگرد ازدواجمان صاحب
فرزند شدیم. خداوند دختری زیبا و باهوش به ما هدیه کرد که نامش
را «سپیده» گذاشتیم. حضورش گرمابخش زندگی و آشیانهمان بود.
مرخصیهای چند ماه اول پس از بارداری به سرعت گذشت و من
مجبور شدم دوباره سرکارم برگردم. اما کار کردن در چنین شرایطی
خیلی سخت بود. بهروز اجازه نمیداد سپیده را به مهد کودک بفرستیم.
خانه مادر من و بهروز هم خیلی از ما دور بود و امکان این که آنها از بچه
نگهداری کنند، نبود. بدین ترتیب توافق کردیم من دیگر سر کار نروم و
در عوض بهروز با سعی و تلاش بیشتری هزینههای زندگی را تأمین کند.
این گونه بود که من در خانه ماندم تا وظیفه همسرداری و مادری را به
بهترین شکل انجام دهم. سه سال از تولد سپیده گذشته بود که باز هم
باردار شدم. با به دنیا آمدن سالار، خوشبختیمان تکمیل شد. وضع کار
بهروز هر روز بهتر از قبل میشد. خداوند برکت فراوانی نصیب زندگی
ما کرده بود و من دیگر هیچ آرزویی غیر از خوشبختی فرزندانم نداشتم.
۱۵ سال از زندگی مشترکمان میگذشت. بهروز رئیس قسمت خرید اداره
شده و دائم به مسافرتهای داخلی و خارجی میرفت. با بزرگ شدن
بچهها و کم شدن مسئولیتم در خانه و نگهداری از آنها احساس تنهایی
و افسردگی میکردم. بهروز که مدام مسافرت بود، بچهها هم مثل
سابق نیازی به نگهداری شبانهروزی من نداشتند بنابراین تصمیم
گرفتم دوباره به سر کار برگردم. پس از چند ماه تلاش بالاخره کار
مناسبی پیدا کردم. حقوقش خیلی زیاد نبود اما برای من پول مهم نبود میخواستم از افسردگی و تنهایی رها شوم. شاید بیشتر دلم میخواست
از فکر و خیالاتی که این اواخر به سرم زده بود نجات پیدا کنم. تصوراتی
که یک لحظه رهایم نمیکرد. گاه فکر میکردم خیالاتی شدهام به
همین خاطر سعی میکردم مثل سابق به زندگی خوشبین باشم
اما تغییر رفتار بهروز مانع از آن میشد که با اطمینان و اعتماد قبلی
و قلبی به او نگاه کنم. غیبتهای طولانی، بیتفاوتی و رفتار سرد و بیمحبتش مرا مشکوک کرده بود.
بالاخره تصمیم گرفتم کاری کنم تا از این شک و دودلی خارج شوم.
یک شب که بهروز به بهانه مسافرت به شهرستان، از من و بچهها
خداحافظی کرد تا به قول خودش به فرودگاه برود، مخفیانه او را
تعقیب کردم حس بدی داشتم. میترسیدم. چند بار بین راه تصمیم
گرفتم به خانه برگردم و با توهمات نابجا زندگیام را خراب نکنم اما
انگار نیروی قویتری مرا به دنبال او می کشاند و...
او میکشاند و میگفت: از خواب غفلت بیدار شو، زندگیات در حال
تباه شدن است. در همین افکار غوطهور بودم که متوجه شدم بهروز
حرکتش را از فرودگاه به سوی شمال شهر تغییر داده است. تعقیبش
کردم چند دقیقه بعد مقابل خانهای شیک در یکی ازخیابانهای شمال
شهر ایستاد. با کلیدی که از جیبش درآورد در خانه را باز کرد. از شدت
هیجان و ناراحتی و شاید هم کنجکاوی، تمام بدنم میلرزید. پاهایم
سست شده بود. اول فکر کردم دنبالش بروم و وارد خانه شوم اما
صبر کردم یک ساعت همانجا ایستادم خبری از بهروز نشد با تلفن
همراهش تماس گرفتم. پرسیدم: کجا هستی با وقاحت تمام گفت: بندرعباس!
از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم اما هر طور بود خودم را کنترل
کردم و حرفی نزدم. بیدرنگ به خانه برگشتم. آن شب بدترین شب
زندگیام بود. هیچ وقت فکر نمیکردم نتیجه اعتماد بیش از حدم این
باشد. نمیدانستم در آن خانه چه خبر است و چه گذشته اما همین
قدر که شوهرم به من دروغ گفته بود گناهی نابخشودنی بود. عصر
روز بعد بهروز به خانه برگشت. مثل همیشه از خستگی و کار زیاد
مینالید. خیلی سعی کردم به روی خودم نیاورم. سردرد را بهانه
کردم و از حرف زدن با او طفره رفتم. صبح روز بعد مقابل همان خانه
چهار طبقه ایستاده بودم. نمیدانستم چه باید بگویم و چه کار کنم.
فقط میخواستم بدانم آن خانه متعلق به کیست و شوهرم آنجا چه
کار داشته زنگ زدم. از طبقه اول شروع کردم، کسی جواب نداد. زنگ
دوم را زدم، مردی از پشت آیفون جواب داد. بلافاصله اسم شوهرم را
گفتم،
اما گفت: اشتباه آمدهاید، ما اینجا چنین کسی را نداریم.
زنگ طبقه سوم را که زدم، زنی جواب داد. گفتم: منزل آقای ...
گفت: بله، ولی الآن تشریف ندارند.
سرم گیج رفت. به سختی خودم را نگه داشتم و به دیوار تکیه کردم.
زن از پلهها پائین آمد و در را باز کرد. نگاهم که به صورتش افتاد، از
حال رفتم. چند دقیقه بعد درحالی به هوش آمدم که زن جوان لیوان
آب قند در دست داشت. تقریباً هم سن و سال خودم بود، پسربچه
کوچکی هم کنارش ایستاده بود و او را مامان صدا میزد. همان روز
فهمیدم این زن همسر دوم شوهرم است. او چهار سال قبل شوهرش
را از دست داده بود و از یک سال قبل به عقد موقت بهروز درآمده بود.
هرچه فکر کردم این کار بهروز مجازات کدام گناه من است، به نتیجهای
نرسیدم. از تمام زجر و سختیها، گذشت و قناعتها و احترام و توجهاتی
که در این زندگی و برای بهروز متحمل شدم، احساس پشیمانی کردم.
به ۱۵ سال عمر تباه شدهام فکر کردم، از اینکه جوانی را در این زندگی
تباه کرده بودم، احساس خوبی نداشتم. نمیتوانستم مثل بعضی
زنها خودم را فریب دهم، حتی اگر شوهرم آن زن را رها میکرد و از
کارش هم ابراز پشیمانی میکرد، باز هم نمیتوانستم او را ببخشم.
مزد زحمات من در زندگی این نبود. تصمیم گرفتم از او جدا شوم. بهروز
حاضر به طلاق من نبود. اول فکر می کردم به خاطر عشق و علاقه یا
شاید هم به خاطر بچههایمان نمیخواهد این زندگی از هم بپاشد، اما
وقتی فهمیدم مشکل بهروز شرطی است که ضمن عقد با هم داشتیم
و بر اساس آن او مجبور است علاوه بر پرداخت مهریه، نیمی از داراییاش
را هم به من ببخشد، غرورم جریحهدار شد. فهمیدم که از آن همه عشق
و محبت سالهای اول زندگی مشترک حتی سر سوزنی هم باقی
نمانده است. داشتم دیوانه میشدم، وضع بچهها هم از من بهتر نبود.
درس و مدرسه را رها کرده و دنبال من به خانه پدرم آمده بودند. از این
همه آشفتگی و نابسامانی در حال ویرانی بودم. دیگر حاضر نبودم حتی
یک لحظه با بهروز زندگی کنم. اما نمیخواستم به راحتی هم از
زندگیاش خداحافظی کنم. باید او هم مثل من طعم بدبختی را
میچشید. افکار شیطانی یک لحظه هم رهایم نمیکرد. به هر
راهی که بتوان با آن از بهروز انتقام گرفت، فکر کردم، به عاقبتش
نمیاندیشیدم، فقط تشنه انتقام بودم. همین شد که به سراغ آن
ماده لعنتی رفتم. میخواستم سر تا پای وجودش را بسوزانم.
سوختنی که تا ابد رنگ آرامش را نبیند. بهروز همیشه به صورت
جذاب و ظاهر دلپسندش افتخار میکرد. حالامن با ریختن اسید
روی صورتش، او را تا ابد خانهنشین کردهام. اکنون که یک سال
از آن روز سیاه میگذرد، بهروز همچنان خانهنشین است و من خاکسترنشین. او در میان فامیل و دوستان مورد ترحم و دلسوزی
قرار گرفته و من در کنار دیوارهای سرد و سیاه زندان حتی از محبت
فرزندانم نیز محروم ماندهام. اعتراف میکنم که اشتباه کرده ام.
هرچند بهروز در حق من جفا کرده بود، اما من کاری کردم که نه
تنها آرامش را از او که از خودم، بچههایم و پدر و مادرم تا ابد گرفتم.
نمیدانم چه سرنوشتی در انتظارم است. شاید قصاص، شاید هم...
چند ماه است که بچههایم را ندیدهام. برایم پیغام فرستادهاند که
من زندگی شان را تباه کردهام. دخترم گفته: وقتی بابا ما را رها کرد
و زنی بیگانه را به ما ترجیح داد، هنوز دلخوش بودیم که مادری مهربان
و دلسوز داریم، تکیهگاهی که میتواند جای خالی پدر را برایمان پر کند،
اما حالاکه تو هم پشت میلههای زندان در انتظار سرنوشت نامعلومی
نشستهای، به چه کسی امیدوار باشیم. در این دنیای مهربان تنها و
بیپناه ماندهایم. ای کاش مادر، ای کاش قبل از این اقدام عجولانه
برای یک لحظه به آینده ما و خودت هم فکری میکردی، همین!
خستـه ام از همیشه ای که همیشه تـــو را در آن نخواهـم داشت ...!